تبليغاتX
وجدان آگاه من

وجدان آگاه من

فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم !

پی کیامهر خان نوشت :


پست زیبای کیامهر خان با همکاری بانوی مهربانش و دانشجوی اسلامی ( رشته ی آمار احتمالا ) بسیار بسیار به یاد ماندنی شد و ارزش دارد که آدم برای این همه تلاش و پشتکار هزاران بار برخیزد و کف دست هایش را با تمام قوا بهم بکوبد و برای این سه نفر هورا بکشد !


پی بلاگزیت نوشت :

بلاگزیت تویه بلاگ اسکای شکل و شمایلی دیگه داره ! خوشحالم که هنوز هست ! خوشحالم که هنوز به محمد در نوشتنش کمک میکنم ! راستی من عاشق عدد سیزدهم ! خوشحالم که بلاگزیت هم سیزده بار نوشته شد !


پی مخفی بازی نوشت :

یه چند روزی بود که بعد رفتن محمد از پرشین بلاگ ، من هم میخواست برم بلاگ اسکای ! خیلی قبلترها از بلاگ اسکای بدم می اومد اما از وقتی خیل عظیم بلاگرها به اونجا کوچ کردند ، من از پرشین اومد به بلاگفا ! جایی که برای من یه مکان خوب بوده و خاطره ساز البته با همه ی مشکلات سیستم دهیش نیز باید با قاطعیت برخورد بشه ! به هر حال این بلاگ رو یک بار دیگه هم در بلاگفا خالی و تنها گذاشتم و رفتم پرشین ! دوباره میخوام از اینجا برم و در واقع رفتم ! به بلاگ اسکای میرم اما این بلاگ همچنان باقی میمونه ! به قول کرگدن بزرگوار یه پست خداحافظی به اینجا بدهکارم که در اسرع وقت مینویسمش !



+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 22:53  توسط نیما  | 

تو بگو و من گوش میکنم !

ساعت ده صبح امروز با شخصی 46 ساله کلاس خصوصی داشتم! مثل همیشه سعی کردم که سر وقت برسم و ایشون هم مثل دفعات قبل همه ی وسایل مورد نیاز خودش رو آماده کرده بود! وقتی که داشتم زنگ آپارتمان رو میزدم اصلا فکر نمیکردم که امروز یک تجربه ی جدید که تا حالا بهش فکر هم نکرده بودم رو مزه مزه می کنم!


بعد از احوال پرسی های همیشگی و معمول به سمت کاناپه ای رفتم که سنگر بی تغییر من برای نشستن در یک ساعت پیش رو است. ایشون هم مثل همیشه پرسید که قهوه یا چای!؟ جوابم کلمه ی مبهم و بدون احساس فرقی نداره بود، اما راستش از وقتی از زبان خودش شنیده بودم که قهوه هایش حرف ندارد، وسوسه شده بودم که طعمش را بچشم !


برای فردی مثل من که بیست بهار رو به دست زمستون سپرده و تویه این مدت شاید نزدیک بیست بار قهوه خورده ، شاید حرف عادلانه ای نباشه که از طعم قهوه اش تعریف کند اما این فنجان قهوه بدجوری مزه اش را زیر دندان هایم ثبت کرد !


هنوز در حال تفکر و لذت بردن از این فنجان حیات بودم که متوجه شدم قهوه اش را تمام کرده و دارد فنجون را بر روی نعلبکی بر میگرداند . چشمانش را بست و به دستانش اندک چرخشی داد و فنجان واژگون شده را بر روی میز گذاشت . به قدری حیرت کرده بودم که از نگاهم به راحتی سوالم رو خوند و گفت :


- آره ، فال قهوه هم بلدم . اگه می خوای ،  نعلبکی را بگذار رویه فنجونت ، چشمات رو ببند و به اون شخص و موضوع فکر کن و فنجون رو بچرخون !


= باشه چشم !


اول از فال خودش شروع کرد . فنجان را با انگشتام مردانه ی دستش تکان میداد و به دقتی که یک باستان شناس برای بررسی یک کتیبه خرج می کند، او هم تمامی زوایای فنجان را برانداز کرد . گاهی اوقات جمله ای رو بلند میگفت و من با خودم به این فکر می کردم که چقدر خودش را بیش از حد باور دارد ! فنجان را گذاشت درون سینی کنار دست خودش و گفت :

- حالا نوبت شماست اما اول یه چیزی رو بگو که اگه چیزی گفتم که بد بود ناراحت میشی یا نه ؟


= نه ، شما راحت باشید ، میخوام ببینم چی پیش میاد !


تا فنجان رو برداشت گفت که یک قرار داری به زودی . نعلبکی به صورت نصفه از قهوه پر شده بود و نصفه ی دیگه ی نعلبکی سفید میزد ! شروع کرد به خوندن فال من ، تویه دودی که از سیگار مارلبوروی گلدش تویه اتاق پیچیده بود بهم حس خونه ی یک فاگیر با کلاس دست داد که خیلی معروف است و همه به حرفاش ایمان دارند !


- آقا نیما ، عشقی تلخ رو تجربه کردی و .......... !  همیشه برای بهتر کردن موقعیت اجتماعیت تلاش میکنی ! احساساتت خیلی مهمند واست ........ !و ....... !

گفت و گفت و من هم فقط گوش می کردم ! سعی میکردم طوری رفتار کنم که  نشانه ای از تعجب در صورتم پیدا نباشه ! با هر دفعه که فنجان را می چرخوند، سر من هم از درون به دور خودش می چرخید ، با هر کلامش به گذشته ام بر می گشتم !نمیدانم مثلا قرار بود آینده ی من را پیش بینی کند ولی در مورد گذشته حرف میزد !


تا حالا فال حافظ زیاد گرفته بودم ، یه چند بار هم فال پاستور ولی فال قهوه حکایت دیگری بود ! نگاه های کنجکاو و خط های پریشان ! اعتقادی به حرفایش پیدا نکردم با اینکه درون برخی کلماتش یه سری رد پا از گذشته ها ی دور و نزدیک من بود اما به نظرم مضحک رسید که فنجانی که فقط با لب ها و آب دهانم برخورد داشته ، به راحتی بتواند مرا بشناسد ! شاید به همین دلیل بود که از مزه مزه کردن دوباره ی این قهوه صرف نظر کردم !


دنیا اون چیزی نیست که فال یا پیشونی نوشت ادم نشون میده ، دنیا اون چیزیه که آدم خودش می سازش !


به نظر شما آیا فال قهوه واقعیت ها را به آدم نشان میدهد !؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 16:59  توسط نیما  | 

مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست !

یه روز در پاییز سال گذشته ، مثل این روزها ، حال ما خراب بود ! تب شدید و لرز خفن ! مثل بید می لرزیدم و مثل خورشید گرما ساطع میکردم ! به حدی مریض بودم که حتی از غذا گذشتم و به بچه ها گفتم که میرم تویه نماز خونه بخوابم ! حالا بماند که کلا نمازخونه و من یعنی برخورد دو خط موازی ! 

بار و بنه ام رو جمع کردم و هلک هلک رفتم سمت نمازخونه ! اینقدر دودکشام کیپ بود که بوی مشمئز کننده ی جوراب های اعیانی عارفان دینی رو که با بوی گلاب خوشبوی عباس آباد قاطی شده بود تشخیص ندم ! برای اولین زدم به دشت کربلا و وارد نمازخونه شدم ! همش دعا میکرم که یه سرخر پیدا نشه تویه نماز خونه ! نمیخواستم کسی مزاحم خلوت روحانیم با آب ریزش بینیم بشه !

یه کنج خالی گیر آردم و ولو شدم !کاپشنمو در آوردم و انداختم رویه پاهام ! هیکل 182 سانتی رو به زور لُکه کردم زیر کاپشنم ! همچنان از سرما میلرزیدم ! کم کم داشت خوابم میبرد ! فکر کنم یکی از دوستان خواب آور زد چون نصف جمعیت کم شدند ! بعد چند دقیقه که از این شونه به اون شونه غلط زدم ، یه دفعه دیدم یه اقای نورانی وارد شدند ! هیکلی خوش تراش داشت که من فکر کردم از مجسمه های میکل آنژ خدا بیامرز باید باشه ! هیکل مثل رضا زاده ! قد 170 ! چربی تا دلت بخواد ! قب قب در سطح فیل ! اومد و راست بالای سر من واستاد ! یکم دور و برشو نگاه کرد یه دفعه مثل زنده یاد پدر خوانده دستشو کرد تویه کیفش ! کیف چرمی که فقط از چرم گاو میتونست ساخته شده باشه ! وقتی دستشو از تویه کیفش درآورد ، فکر کردم جادوگره ! از تویه کیفش یه بالشت درآورد و انداخت رویه زمین ! منتظر بودم که جلوس کنند و سپس از هم بستری باهشون لذت ببریم که دیدم نخیر ، قصد دیگری دارند ! پیرهنشو درآورد ! اندام خوش تراشش بیشتر نمایان شد البته بماند که موهای بدنش زیبایشو دو چندان کرده بود !

آرزو داشتم که یا بمیرم و یا باز هم بمیرم و این قسمت و تعریف نکنم ولی چه کنم که این وظیفه ی دینی رو نمیتونم به کس دیگری واگذار کنم !  دست به سوی شلوار برد !!! کمربندش را باز نمود !به ترتیب پای راست و سپس پای چپ را با ظرافت بیرون اورد ! چشم روز بد نبینه ! شلوار کردی اصیل رو به نمایش گذاشت بود ! با همه ی نقاط ضعفش باید به این مورد اشاره کنم که من امادگی شورت مامان دوز رو هم داشتم ! حضرت آقا واستاده بود که دوستاش اومدن ! افرادی در حد و هیکل خودش ! همگی به ترتیب شروع کردن به خلاص شدن از دست لباس های متمدنانه ! انواع شلوار واسم جالب بود ! از شلوار پشمی تا شلوار شش جیب ! داشتم کم کم تصمیم میگرفتم که جان و شرافت خودمو نجات بدم که یه دفعه دوستان خوابیدند ! شاید باورتون نشه ولی هیچ وقت تصور نمیکردم افرادی که از کنارشون رد میشم هر روز ، اینقدر خالصانه ببینم ! فکر میکردم شاید دانشگاه هیچ وقت خوابگاه نباشه ! این روزا انگار که خوابگاه شده ! اونم چه خوابگاهی !

دیگه از اون به بعد پشت دستمو داغ کردم که نرم تویه نمازخونه بخوابم ! به هر حال بین من و کسی که دم از پیغمبر میزنه باید یه تفاوتی باشه ! اون همیشه به نماز میپردازه و به جای اجر اخروی هم میره همونجا میخوابه مفت مفت ! ولی من چی ! من فقط باید برم خوش تراش های اسلامی رو سیاحت کنم در حال رقص های بالای 18 سال و انجام دادن حرکات ناشایست ! حتی فحش هاشونم از جنس فحش های کوچه بازاری بود ! از اونا که خونوادشونو بهم میفروشیند ! تنها نکته ی تشابهشون با برادران مخلص این بود که اینا هم ریشش و پشمی و یقه چرک بودن !

اس ام اس جدید و داغ رو هم بخونید ، بی ربط نیست :

ارتباط ترانه ها با احکام دینی !

خوشگلا باد برقصن ( امر به معروف ) ، ای قشنگتر از پریا تنها تو کوچه نریا ( نهی از منکر ) ، هی خانوم کجا مجا ( مبارزه با فساد اجتماعی ) ، یه ماچ داد و دمش گرم ( اکرام ایتام ) نمره 20 کلاسو نمیخوام ( ایثار ) ، تو محشری از همه سری ( ذکر ) !



+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 0:28  توسط نیما  | 

من و ممد و دنیای مجازی !

خب همه فهمیدین که ممد رفت ! گفت از همه ناراحته ! گفت حالش از این دنیای مجازی بهم میخوره ! من و ممد خیلی وقته که باهم دوستیم در مورد خیلی چیزایی که واسم اتفاق افتاده باهش حرف زدم ! اما میخوام در مورد زشتی هایی که منم دیدم و تا الان دم نزدم بنویسم ! شما هم بخونید شاید واسه همه پیش اومده باشه !


الف ) افرادی که جلوی رو یه جورند و ادعای رفاقت و مردی می کنند ولی پشت سر رقص گرگ دارند و همش پنجه نشون میدن ! اونایی که به هزارون اسم میاند و میگن دوستتن ولی بعد با همون آی پی واسط فحش میفرستند ! ( یاد پرشین بخیر ممد )

ب ) اونایی که فقط بخاطر اینکه تو با یه دختر صمیمی هستی میان بلاگت و بهت هزار جور لقب میدن ! از شهو..تی گرفته الی آخر ! ووروجک خانوم دختر باشعور و باجنبه ای هست که امثال من نتونند ایرادی بهش بگیرند ! امیدوارم ناراحت نشه که یه دفعه این مسئله رو گفتم !

پ ) ممد یادته که وب گپ انتخابات راه انداخت ! کار قشنگی بود ولی اونجا هز روز 10 تا کامنت فحش داشتم که یجوری از بلاگزیت دست برداریم ! اون موقع ها فکر نمیکردم یه روزی خود کسی که بلاگزیت و راه انداخته به این راحتی ازش دست بکشه و بعد بگه تویه بلاگ تو مینویسیم ! هرکاری هم نکنی ، من بلاگزیت و تویه بلاگم نمینویسم چون نمیخوام بلاگمو تبدیل کنم به بلاگ ممد ! بلاگزیت فقط تویه بلاگ ممد قشنگه !

ت ) ممد ، من و تو با خیلیا تلفنی حرف زدیم ! نمونش آقا کیا ، کرگدن خان ، استاد پژوم ، نازگل و ... ! من به غیر از نازگل ، آدم دیگه ای رو ندیدم ! دروغ نباشه شمیم یار ( فاطمه خانوم همشهری رو هم دیدم ) ، اما هیچ وقت از این ادما بی بحترامی ندیدم ! هیچ وقت کم محلی نکردن ! هیچ وقت خودشونو به خاطر اینکه نوشته هاشون از من قوی تره ، خودشونو واسم نگرفتن ! هیچ وقت پشت سرم صفحه نذاشتن ! حالا بماند که من چی هستم که بخوان پشت سرم حرف بزنن ، میخوام بگم همه با هم یکی نیستن ! کرگدن خان مثال درستی زد :

یا نکن با پیلبانان دوستی ، یا اگر کردی خانه ای ساز اندرخور پیل !

داداش ، اینجا همه مثل هم نیستن قبول ! اما اینکه ، این همه جای تعجب نداره ! تویه دنیای واقعی که از اینجور مسائل پره !

مخلص کلام ، تو یه روز منو با واحه و مجید حمید و سوفی و الین آشنا کردی ! گفتی بهم میگیم همسایه ! منم شدم همسایتون ! تویه این در و همسایگی هیچ وقت بدی ندیدم ! این یکی زیر آب و اونو نزد ! پس یادت باشه که ادمای خوب هنوز هستند ممد !

میدونی قبل از اینکه اینو بنویسم میخواستم از دوستی خودم و خودت و آوا و غزل و ووری بنویسم ! هر پنج نفر همسن و سالیم ! تابستون مجازی خوبی داشتیم ! شبا که باهم چت میکردیم ! شبا که میرفتیم بلاگ هم و کامنت میذاشتیم ! اما الان بیشتر مشغول درسیم اما بازهم از هم خبر میگیریم ! میدونیم مشکل داریم ،  واسه هم دعا میکنیم ! نگران میشیم ! منتظر خبر خوب میشیم ! اینا یعنی رفاقت داداش ! چیزی که تویه واقعیش باید خیلی خر شانس باشی که چندتا صاف و پاکشو تویه طول عمرت گیر بیاری ! قدر اینارو هم بدون مرد ! آسون بدست نیومده که آسون تلف بشه !دلت گرفته بود از دسته بعضیا که الان آرومتر شدی ! رفتی و خیلی بدجور هم رفتی ! حالا دیگه وقت برگشتنه !خیلیا رو ناراحت کردی ! برگرد و نشون بده که برای یه لحظه عصابنیتت نذاشته که درست تصمیم بگیری !

تا فردا شب بهت فرصت میدم برگردی بلاگت و پست بدی ! به جان ممد اگه برنگردی و پست ندی ، دیگه اسم منو نمیاری ! از الان به مدت 24 ساعت وقت داری ! اگه ارزششو دارم برگرد ! اگه نه هم که تو رو بخیرو ما رو به سلامت !
ممد کاری نکن که این 24 ساعت و دوباره تمدید کنم !
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 0:55  توسط نیما  |